هفتۀ پیش پس از خاتمۀ جلسه بحثانگیز سران 26 کشور عضو ناتو و افزودن دو عضو جدید، آلبانی و اسلوانی، آقای بوش روانه بندر سوچی در روسیه برای ملاقات دو به دو با ولادیمیر پوتین شد. با آنکه موضوع اصلی این دیدار گفتگو درباره سپر موشکی کذائی بود، دو رئیس جمهور «لنگان» (Lame Duck) راجع به بسیاری مسائل دیگر نیز به بحث و مذاکره پرداختند. این اصطلاح آمریکائی که معنی لغوی آن «اردک شل» است به سیاستمداری خطاب میشود که قدرت سیاسیاش در حال زوال است و کمتر کسی برای او اعتبار جدی قائل است. البته باید یادآور شوم که ولادمیر پوتین وضعش با جورج بوش متفاوت است.
جورج بوش از روز 21 ژانویه 2009 دیگر از هیچگونه قدرت اجرائی برخوردار نخواهد بود. معمولا رؤسای جمهور پیشین آمریکا پس از خاتمه دوران زمامداری کاملاً از صحنه سیاسی و اجرائی فاصله میگیرند و بیشتر به نوشتن خاطرات و یا ترتیب دادن کتابخانۀ مدارک دوران صدارت خود میپردازند. البته معدودی از آنها از نوع جیمی کارتر همچنان در صحنه باقی میمانند و موی دماغ اخلاف خود میشوند ولی این نوع «روسای سابق» که علاقهای به کناره گرفتن ندارند در سالهای اخیر تعدادشان اندک بوده است.
اما درباره آقای پوتین وضع فرق میکند. کسی نمیداند پوتین چه نقشهای برای آینده کشیده است. آنچه مسلم است «رایحۀ خوش قدرت» چنان وی را سرمست کرده است که به احتمال زیاد برای سالهای سال شاهد حضور او در صحنه خواهیم بود. اگر رئیس جمهور نشد، نخستوزیر و سپس شاید دوباره رئیس جمهور! کسی چه میداند؟
مسلماً ولادیمیر پوتین بیجهت دیمیتری مدودوف را دستچین نکرده است. حالا تا چه حد انتظارات طرفین برآورده خواهد شد سؤالی است که در آینده پاسخ آن را خواهیم یافت.
آقای بوش در حین دیدار با پوتین، با دیمیتری مدودوف، رئیس جمهور منتخب روسیه هم که از روز هفتم ماه مه، رسماً در آن سمت شروع به کار خواهد کرد دیدار داشت و برای خالی نبودن عریضه «هوش» او را ستود!
ملاقات سران روسیه و آمریکا در جزیره سوچی تا حدود زیادی از ظواهر تنش میان دو ابرقدرت کاست و آن جوّی که خبرنگاران «جنگ سرد خفیف» خوانده بودند به مقدار محسوسی بهبودی پذیرفت. یکی از سخنان نغز جورج بوش در این سفر اطمینان خاطری بود که او میخواست به روسها و جهانیان القا کند.
در این مسیر بوش اصرار داشت همه را متقاعد کند که دوران جنگ سرد به پایان رسیده است. اما همین اصرار و ابرام او بر این نکته، خود نشانهای میتواند باشد در اثبات خلاف این ادعا. باید پرسید آیا واقعاً جنگ سرد پایان یافته است؟
اصطلاح جنگ سرد برای اولین بار توسط برنارد باروخ (Bernard Baruch) سرمایهگذار معروف و مشاور روزولت و ترومن رؤسای جمهور اسبق آمریکا طی یک سخنرانی در سال 1947 ابداع شد و او از این عبارت برای تشریح روابط آمریکا و شوروی سابق استفاده کرد. متفکر و نویسنده معروف آمریکائی والتر لیپمن (Walter Lippman) نیز در همان سال کتابی تحت این عنوان نوشت. جنگ سرد از سالهای میانی دهه چهل میلادی، یعنی اندکی پس از خاتمه جنگ دوم جهانی و پس از شکست آلمان نازی شروع شد. آنچه در مورد تاریخچه این دوران تاریخی جالب است عدم درگیری مستقیم میان دو ابرقدرت زمان یعنی شوروی سابق و آمریکاست. شاید یکی از دلائل اصلی اینکه جنگ مستقیمی میان این دو ابرقدرت روی نداد، وجود انبوهی از سلاحهای هستهای در زرادخانه هر دو طرف بوده است. از آنجا که هر دو قدرت از انواع و اقسام بمبهای اتمی و هیدروژنی و موشکهای حامل کلاهکهای هستهای برخوردار بودند هر نوع درگیری جدی نمیتوانست منتج به توفیق یکی بر دیگری شود، در واقع میشود گفت که «نابودسازی متقابل» یک نوع حالت بنبست (Stalemate) یا پات شدن را ایجاد کرده بود. هر طرفی که شروع میکرد بدون شک در عرض کمتر از چند ساعت با حمله هستهای متقابل روبرو میشد. با آنکه سلاح هستهای در حقیقت آفتی است برای بشریت در این مورد خاص سبب خیر شده بود و جنگی میان دو ابرقدرت روی نداد. اگر جنگ مستقیمی میان این دو اردوگاه متخاصم به وقوع نپیوست، به جای جنگ گرم و خونبار، صحنه مبارزه به ورطههای دیگر مانند انواع جنگهای ایدئولوژیک، روانشناختی، ورزشی، جاسوسی، فنی و تکنولوژیک برای زورآزمائی میان این دو منتقل شد. دامنه این گونه رقابتها حتی به فضا هم کشانده شد و پس از پرتاب اسپوتنیک در سال 1957 آمریکائیها مصمم شدند اولین انسان روی کره ماه، آمریکائی باشد و سرانجام در این مسابقه پیروز شدند. ای کاش رقابت میان این دو غول نظامی و صنعتی به همین جا خاتمه مییافت در حالی که متأسفانه چون امکان جنگ مستقیم بین آنها موجود نبود هر دو طرف دست به دامان «جنگهای نیابتی» شدند که با محاصره برلن در 1948 شروع شد و سپس به جنگ کره (53-1950) و از آنجا دامنه درگیری به ویتنام (1975 - 1959) کشیده شد. آنگاه درگیری موشکهای روسی در کوبا (1962) و سرانجام جنگ افغانستان (89 - 1979) روی داد که این آخری با فروپاشی سیستم شوروی تقریباً متقارن بود.
این دوران که قریب نیم قرن طول کشید، برای بشریت بسیار دردناک بود و میلیونها انسان بیگناه طی این مدت فدای جاهطلبیهای ملی و شخصی رهبران دو قطب سیاسی شدند. بنابراین وقتی که جورج بوش میگوید جنگ سرد پایان پذیرفته است با بیان این جمله میخواهد نوید روزهای بهتری را در روابط آنچه شرق و غرب نامیده میشد بدهد. ولی باید دید آیا ادعای او با آنچه در جهان امروز شاهد آن هستیم تطابق دارد؟ آیا روسیه امروز، با روسیه زمان شوروی واقعاً متفاوت است و این تفاوت و یا دگرگونی پایدار خواهد ماند؟ این کافی نیست که پرچم داس و چکش و یا مجسمههای لنین و استالین از انظار پنهان شود و یا نام مملکت از اتحاد جماهیر شوروی به روسیه تغییر یابد. آیا روسیه یک کشور دمکراتیک شده است؟ ممکن است این سؤال در ذهن خواننده متبادر شود که چه رابطهای میان دمکراسی و صلح وجود دارد و یا سؤال شود آیا برای آنکه جنگ سرد پایان پذیرد و احتمال بازگشت به آن از میان رود استقرار دمکراسی ضروری است؟ پاسخ من به این سؤال کاملاً مثبت است، چون در تاریخ نمونهای وجود ندارد که دو کشور دمکراتیک یعنی دو مملکتی که هر دو از دمکراسی واقعی برخوردار باشند وارد جنگ شده باشند. اکثر جنگهای تاریخ میان دیکتاتوریها بوده است و یا میان کشورهای دمکراتیک از یک سو و نظامهای دیکتاتوری از سوی دیگر. در جنگ دوم دمکراسیهای اروپای غربی و آمریکا در برابر نظامهای فاشیستی و خودکامه آلمان، ژاپن و ایتالیا قرار گرفتند.
دلائل زیادی برای اثبات اینکه دمکراسیها با یکدیگر وارد جنگ نمیشود وجود دارد که مهمترین آنها عدم تمرکر قدرت است. در یک دمکراسی یک رهبر دیوانه یا جاهطلب نمیتواند کشوری را به جنگ بکشد. این بدان معنی نیست که دمکراسیها وارد هیچگونه جنگی نمیشوند و یا اینکه برای وارد جنگ شدن نیازمند اتفاق آراء هستند. آنچه مورد ادعاست عدم امکان جنگ میان دو کشور دمکرات است. حالا میخواهد این جنگ سرد باشد یا جنگ داغ. جنگ، جنگ است در ابعاد متفاوت.
تا زمانی که روسیه و چین و همه کوچک ابدالهای آنها از نظامهای غیردمکراتیک برخوردارند نمیتوان با اطمیمان خاطر مدعی شد که جنگ سرد پایان پذیرفته است. در کشوری که آزادی انتخابات وجود ندارد دمکراسی امکان پذیر نیست و تا زمانی که آزادی مطبوعات، احزاب و آزادی سیاسی وجود نداشته باشد، انتخابات نمیتواند آزاد باشد. انتخابات اخیر مجلس و ریاست جمهوری در روسیه و رفتاری که با مطبوعات و رهبران مخالف نظام میشود بیشتر روسیه را در مقامی نزدیک به جمهوری اسلامی قرار میدهد تا دمکراسیهای غربی. روزنامهنگار بودن در روسیه کار بسیار پرمخاطره ای است با عمر متوسط بسیار کوتاه! روزنامهنگاری در روسیه بیشتر به اوضاع و احوال روزنامهنگاری در ایران شباهت دارد تا فرانسه یا انگلستان. متاسفانه باید گفت ادعای آقای بوش اشتباه محض است و تا زمانی که روسیه و چین در مسیر واقعی دمکراسی گام ننهادهاند جنگ سرد، پایان نیافته است و هرگونه تصور غلطی در این مورد بسیار زیانبار است.
پاریس ـ 10 آوریل 2008
Leave a comment