June 2008 Archives

هزینۀ واماندگی

| | Comments (0)

همه چیز در دنیا نسبی است و  جز مذهب و ایدئولوژی، کمتر واقعیت دیگری را در قالب مطلق عرضه می‌کنند. از همه بیشتر، عقب‌ماندگی و پیشرفت همیشه بر حسب مقایسه مورد قضاوت قرار می‌گیرد.

اقتصاد ایران امروز در چنان شرایطی از انحطاط و اضمحلال قرار دارد که نظیر آن را به سختی می‌توان در تاریخ معاصر کشور سراغ کرد. البته دوران جنگ را باید از این مقایسه مستثنی دانست. شاید جمعی مدعی شوند که امروز هم کشور به‌نوعی در حال جنگ است زیرا تحریم، نوعی جنگ سرد یا جنگ اقتصادی است.

در این مورد، دو پاسخ به‌نظر می‌رسد؛ در درجۀ اول، سران نظام به‌کرات گفته و نوشته‌اند که تحریمها کلا بلااثر بوده‌اند و هستند. اگر این مدعا را باورپذیر بدانیم چگونه می‌شود آشفتگی اقتصادی امروز را ناشی از تحریم اقتصادی اعمال شده از سوی غرب شناخت؟ پاسخ دیگر، در قبال همۀ گناهان را به گردن تحریم شکستن، برمی‌گردد به سابقۀ جمهوری اسلامی و مسائل اقتصادی ناشی از این نظام.

از دوران بعد از انقلاب تا امروز، چه در دوران هشت‌سالۀ جنگ (که عذر آنها تا حدی پذیرفته است) و چه در دیگر 22 سال حاکمیت جمهوری اسلامی (که عذری برای آن ندارند) بحران اقتصادی همزاد این حکومت بوده است و خواهد بود. اشکال اساسی در ساختار جمهوری اسلامی نهفته است. حکومتی که اساس و پایه‌اش بر مصادره، چپاول، دادگاههای بدتر از بلخ انقلاب بنا شده است هرگز نخواهد توانست محیط امن و فضای آرامش منبعث از قانون را که از الزامات ابتدایی اقتصاد سالم است، فراهم آورد. از این رو، کم و بیش چه هموطنان درونمرز و چه خارج‌نشینها همه به اوضاع آشفتۀ اقتصاد ایران و بحران فزاینده‌ای که ایجاد کرده است عادت کرده‌اند. با اینهمه گاه و بیگاه وقتی خبری یا مقاله‌ای در مورد به‌اصطلاح کشورهای مجاور در منطقۀ سواحل جنوبی خلیج فارس انتشار می‌یابد از نو داغ‌ها تازه می‌شود. زمانی که کسی از بهبود اوضاع یا پیشرفتهای آن منطقه می‌گوید یا می‌نویسد بی‌اختیار انسان در مقام مقایسه و سنجش نسبی میان آنچه در آنجا می‌گذرد و اوضاع اسفبار کشور خودمان برآمده، متأثر و اندوهگین می‌شود. چنین احساسی ناشی از حسادت یا چشم‌‌تنگی نیست بلکه برعکس، هر ایرانی از آبادتر شدن خانه و کاشانۀ همسایگان بالطبع خوشنود می‌شود. آنچه تأثر و اندوه ایجاد می‌کند بیشتر و بیشتر عقب ماندن از آن قافله است. اگر اوضاع بدین روال ادامه یابد، چه بسا که ایران هم بمانند پاکستان و بنگلادش در آینده آنقدر سیر قهقرائی خواهد داشت که ساکنانش در تلاش معاش ناچار شوند برای مشاغل عملگی و باربری عازم آن سوی ساحل شوند. تصور چنین رویدادی است که تأثر و اندوه را موجب می‌شود.

خواندن مقالۀ اصلی صفحۀ اول (امروز) «وال‌استریت جورنال» اروپا برانگیزندۀ یکی از همین تصورات و لحظات نگرانی برای ایرانیان است. در این مقاله که تحت عنوان «کشورهای خلیج (فارس) در آستانۀ تبدیل به مراکز بزرگ مالی جهانی» نوشته شده است به‌خوبی پیداست که رهبران این مناطق چگونه توانسته‌اند با شناخت درست از مسیر حرکت اقتصاد دنیا، خود را دقیقاً در مرکز آن قرار دهند. آنها به‌نیکی دریافته‌اند که در دنیای قرن بیست و یکم نفت یا تمام خواهد شد و یا دنیای صنعتی سرانجام چاره‌ای برای قطع اعتیاد  خانمان‌بربادده خود به این منبع انرژی خواهد یافت. آنها می‌دانند که غربی‌ها از امروز برای فردای بدون نفت نقشه و برنامه تهیه کرده‌اند. از آن مهمتر، سران کشورهای مجاور ما به این نکته نیز پی برده‌اند که اقتصاد جهانی که در قرن نوزدهم از کشاورزی به صنعتی تبدیل شد و در قرن بیستم مرحلۀ صنعتی را نیز پشت سر گذاشت و به اقتصاد خدماتی (service economy) مبدل گشت، در قرن بیست و یکم، یک قدم فراتر خواهد گذاشت و از هم اکنون وارد مرحلۀ جدید به‌نام اقتصاد اطلاعات یا (information economy) شده است. این آخرین مرحلۀ تکامل جوامع اقتصادی بر پایۀ انتقال اطلاعات بنا نهاده شده است و در مرکز ثقل این بازار اطلاعات، داده‌های مالی و بازارهای داد و ستد اوراق و اسناد بهادار قرار دارند. امروز بیشترین مشاغل نه دیگر در کشاورزی یافت می‌شود و نه در صنعت و یا خدمات سنتی، بلکه برعکس، تقریباً از هر سه پیشۀ جدید که ایجاد می‌شود دو سوم آن در بخش مالی و انواع صنایع اطلاعات قرار دارد.

با درک این روند بسیار پر اهمیت اقتصاد جهانی، اقدامات و برنامه‌ریزی کشورهای شورای همکاری خلیج فارس بسیار در خور توجه است. در میان این مجموعه، دوبی، قطر و تا حدودی ابوظبی سعی می‌کنند با توکیو، سنگاپور و هنگ‌‌کنگ رقابت کنند و یا لااقل میان لندن و توکیو به یک مرکز مهم مالی جهانی تبدیل شوند. این شش کشور (بحرین، کویت، عمان، قطر، عربستان سعودی و امارات متحده عربی) که مجموعاً سالانه بیش از چهارصد میلیارد دلار درآمد حاصل از فروش نفت دارند، همانند یک آهن‌ربا توانسته‌اند بزرگترین بانکهای دنیا را به منطقه جلب کنند. به‌عنوان مثال سیتی‌بانک (CITIBANK)،  دوبی را به‌عنوان یکی از دو مرکز مهم فعالیتهای خود برگزیده است. از آنجا که اکثر این کشورها درآمد حاصل از فروش نفت را در همان منطقه سرمایه‌گذاری می‌کنند، بهترین مغزهای مالی و اقتصادی دنیا به سوی این کشورها رهسپار شده‌اند. نشریه وال‌استریت خاطرنشان می‌سازد که ایران یگانه کشور آن منطقه است که نتوانسته است در این عصر طلائی برای خود سهمی دست و پا کند و همچنان در انزوا باقی مانده است. مقاله، سکون و رخوت اقتصادی ایران را در برابر نقشۀ درازمدت و عریض و طویل عربستان سعودی مورد سنجش قرار می‌دهد و می‌نویسد عربستان سعودی هم اکنون با هزینه کردن بیست و هفت میلیارد دلار در حال ساختن شش شهر اقتصادی جدید است که پس از اتمام خواهد توانست بیش از یک میلیون و سیصدهزار اشتغال جدید ایجاد کند. بازار بورس ریاض به‌تنهایی متجاوز از پانصد میلیارد دلار ارزش دارد در حالی که در مجموع، میان دوبی، قطر، ابوظبی و عربستان یکهزار و دویست میلیارد دلار در بازارهای بورس سرمایه‌گذاری شده است.

با این ارقام در آیندۀ نزدیکی بورس‌های منطقه خواهند توانست با بورسهای قدیمی کشورهای غربی سرسختانه به‌رقابت برخیزند. بخش قابل ملاحظه‌ای از مقالۀ مورد بحث به دوبی و مرکز مالی معروف آن (Dubai International Financial Centre DIFC) اختصاص دارد. این مرکز توانسته است جایگزین بازار قدیمی بورس در بحرین شود. رهبران سیاسی دوبی، به‌ویژه شخص شیخ محمد، با درک اهمیت امور مالی و فاینانس در آینده در بورس لندن و شرکت بورس آمریکایی «نازدک» Nazdaq توانسته‌اند وارد حلقۀ بین‌المللی بازار سرمایه شوند و از قرار معلوم در آیندۀ نزدیک مرکز مالی دوبی به شبکۀ جهانی Nazdaq - DIFC تبدیل خواهد شد.

آیا شما هم با خواندن چنین مقاله‌هایی نگران آینده ایران نمی‌شوید؟ در دنیای امروز مسابقه میان کشورها مسابقۀ تنازع بقاست. آنچنان نیست که اگر دوبی به مرکز مالی بین‌المللی تبدیل شد و بهترین مغزهای منطقه را به سوی خود جلب کرد، در آینده ما نیز خواهیم توانست به آنها برسیم. متأسفانه واقعیات در دنیای امروز سوای این است و در بازار بین‌المللی تقسیم کار، کشورها به‌سرعت به دو گروه تبدیل خواهند شد: در آینده شما یا دوبی خواهید شد و یا بنگلادش و اگر در مسیر صحیح قرار نگیرید، هرچه بیشتر زمان بگذرد و در مسیر خطا گام بردارید بازگشت به آن دیگر راه، مشکلتر و چه‌بسا غیر ممکن خواهد شد.

مصیبت این رژیم متأسفانه با پایان پذیرفتن عمر نکبت‌بارش پایان نخواهد یافت. این فرصتهای از دست رفته جبران‌ناپذیر خواهد بود، همان گونه که امروز دیگر بنگلادش به پای هندوستان نخواهد رسید، گرچه روزی از یک مبدأ مشترک شروع کردند.  فردا هم برای ملت ایران بسیار دیر خواهد بود. زمانی که هیچکدام از این تازه‌به‌دوران‌رسیده‌های منطقه وجود خارجی نداشتند تهران قدمهای اولیه را برای ایجاد یک مرکز مالی در منطقه پشت سر گذاشته بود. متأسفانه هرچه زمان بیشتر می‌گذرد نه‌تنها فاصلۀ ما با جهان مترقی بیشتر می‌شود بلکه جهت حرکت جامعۀ ما با جوامع در حال رشد منطقه نیز اختلاف اساسی دارد.

پاریس ـ 19 ژوئن 2008

 

اشک تمساح در رم

| | Comments (0)

کمتر روزی می‌گذرد که طی آن رئیس جمهور کذائی دسته گل تازه‌ای به آب ندهد. او معتاد به خودنمائی است و رسانه‌های جهانی دانسته یا ندانسته آلت دست او می‌شوند. او تشنه شهرت است و رسانه‌ها گرسنه خبر. همانگونه که روزی ایدی امین شوشوی رسانه‌ها بود، امروز احمدی‌نژاد و رابرت موگابه گل سرسبد خبرگزاری‌ها هستند. هر عمل ناشایستی و یا هر سخن نابجائی که از این دو سر زند، خواه ناخواه در صدر اخبار قرار می‌گیرد. این ماهیت مطبوعات جنجالی است و چاره‌ای هم بر آن متصور نیست.

آخرین قسمت از سریال «احمدی شو» طی چند روز گذشته در شهر رم بر روی صحنه آمد. سازمان «تغذیه و کشاورزی» وابسته به سازمان ملل (FAO) که مقر آن در شهر رم می‌باشد برای بررسی مسأله گرانی خوارو بار در جهان از همه کشورهای جهان دعوت کرده بود که در بالاترین سطوح ممکن نماینده‌ای به این اجلاس بفرستند تا در مورد مشکلات تغذیه جهانی بحث و گفتگو شود. با آنکه دولت ایتالیا از قرار معلوم، مایل به دعوت از رئیس جمهور اسلامی نبوده است، طبق مقررات سازمان ملل «همه» کشورهای عضو می‌بایستی دعوت شوند ودولت ایتالیا ناچار به صدور ویزا برای همه آنهاست.

آنچه قرار نبود در این جلسه مطرح شود مسائل سیاسی و تصفیه حسابهای خصوصی بود.

امید برگذارکنندگان آن بود که شاید بشود توافقی میان کشورهای شمال و جنوب در مورد سیاست کشاورزی ایجاد شود. البته از پیش معلوم بود که اگر این دو طرف نتوانسته‌اند طی مذاکرات چندین ساله دوحه در چارچوب سازمان بین‌المللی تجارت (WTO) بر روی همین مسأله به توافق برسند، مسلماً در رم نیز طی یک اجلاس چند روزه توفیق چندانی نصیبشان نخواهد شد. اشکال اصلی برمی‌گردد به یارانه‌ای که آمریکا و اروپا به کشاورزان خود می‌پردازند و تأثیر منفی آن بر روی صادرات کشاورزی کشورهای به اصطلاح جنوب. البته مشکل امروز از آنجا ناشی می‌شود که براثر گرانتر شدن محصولات کشاورزی، نتایج زیانبار آن برای کشورهای فقیر و نیمه فقیر از ابعاد معمولی خارج شده است و نیازمند توجه سریع و قاطع است.

متأسفانه به جای تبادل نظر سازنده، احمدی‌نژاد که احتمالاً از درک ریزه‌کاری‌های چنین مجامعی ناآگاه است به گمان خود تریبونی در اختیار خود دید که باز هم همان لاطائلات همیشگی خود را درباره «محو اسرائیل»، «استکبار جهانی» و «آمریکای جهانخوار» تکرار کند.

آنچه نمایش اخیر را از سایر مطالب متمایز می‌کند اظهار عقیده این حضرت است در مورد دلائل اقتصادی بحران تغذیه جهانی. همه گناهها متوجه نظام سرمایه‌داری کاپیتالیستی و درصدر آن ممالک متحده آمریکا است. آنها هستند که برای تسلط بر جهان بهای انرژی و مواد غذائی را به طور مصنوعی بالا نگاهداشته‌اند. اظهار این مطلب از سوی کسی که خود طی دوران ریاست جمهوریش از همین مجرای «نامشروع» یعنی گرانی «تصنعی» بهای نفت،  بیش از دویست میلیارد دلار سود برده است، این سخنان مزورانه تجاوز به سرحد بیشرمی است. کسی نیست از ایشان بپرسد با این دویست میلیارد دلار سود بادآورده چه کرده‌ای و اگر واقعاً دلت به حال «مستضعفان عالم» می‌سوزد چرا در جلسات اوپک با هر گونه پیشنهاد ازدیاد تولید و افزایش عرضه برای پائین آوردن بهای نفت،  علم مخالفت را پیشاپیش همه اعضا در دست داری؟

در یک مورد حق با اوست، مسلماً ملت ایران از این سود بادآورده هیچگونه نصیبی نبرده است و به برکت درستکاری و دوراندیشی رهبران معظم جمهوری اسلامی، امروز وضع معاش ملت ایران با تورم بالای بیست درصد و موج بیکاری به مراتب از روزی که نفت بشکه‌ای شانزده دلار بود، اسفناکتر است.


Hossein Fatemi died for a free Iran.

| | Comments (1)
Last April, Ms. Parivash Setvati, widow of the late Doctor Hossein Fatemi met with Mr. Mahmoud Ahmadinejad, president of the Islamic Republic of Iran.  On the occasion, allegedly, she relinquished Hossein Fatemi's memoirs written in the same cell where today his true heirs await slander, torture and death for the exact same purpose to which he gave his life.
 
We carry his name, we carry his blood. Hossein Fatemi's martyrdom ought not to be recuperated as a propaganda tool for Islamist radicals.  Hossein Fatemi died for a free Iran.
 
We make our objection public so that future generations of Iranians may know that all forms of opposition to foreign powers are not equal in legitimacy; and that Hossein Fatemi died so that they could live a life free from lies, ignorance, depravation, poverty and oppression.

H. Alexander Fatemi
Keyvan Hossein Fatemi

 

آیا ناگهان در خاورمیانه معجزه دیگری به وقوع پیوسته است؟ در طی یکهفته، اگر اخبار خبرگزاری‌ها را خوش‌بینانه بنگریم اکثر گره‌های کور در حال گشوده شدن هستند. قرار است سرانجام لبنان رئیس جمهور پیدا کند و پس از سی و چندمین جلسه معوّقه، این بار موفق شوند یک نظامی (میشل سلیمان فرمانده ارتش) را بر آن کرسی بنشانند. از سوی دیگر ارتش عراق بدون هیچگونه مقاومتی در شهرک صدر (صدام سابق) مستقر شده و قرار است دست به کار جمع‌آوری سلاحهای غیر مجاز شود. اگر این دو پیش‌آمد به اندازه کافی برای شما اعجاب‌انگیز نیست به خبر بعدی توجه فرمائید: سوریه و اسرائیل رسماً اعلام کردهد که با میانجیگری ترکیه، به نحو «غیررسمی» مشغول مذاکره هستند و اعلام رسمی این خبر مبشّر این واقعیت است که طرفین به حضور توافق امید وافر دارند. باید دید تا کنون درباره هر یک از این رویدادها چه می‌دانیم و چه می‌توانیم حدس بزنیم و سعی کنیم سر نخی در مورد ارتباط این تحولات با سفر بوش به اسرائیل و خبر روزنامه جروزالم پست (و تکذیب بعدی) در مورد حمله به ایران بیابیم و در پایان به بیلان دیپلماسی جمهوری اسلامی هم نظری بیفکنیم.

معمولاً فاصله بین تفسیر سیاسی و خیالبافی چندان زیاد نیست. دقیقه‌ای که مفسر به جای سند و مدرک قابل اعتماد، به احتمالات و نقل قول از سوی کسانی که «نمی‌خواهند نامشان فاش شود» استناد می‌کند، از مرز تفسیر قابل اعتماد قدمی فراتر گذاشته است. البته در آن سوی مرز واقعیات، دنیای بسیار جذاب «توطئه» قرار دارد که مفسر یا راوی، دیگر حصاری در برابر خود احساس نمی‌کند و دامنه بسط و توسعه «واقعیات» مرزی جز قدرت تخیل گوینده یا نویسنده نمی‌شناسد. اما ما هرگز نباید دانسته در این وادی بی‌انتها و بی‌ثمر راه خود را گم کنیم.

بنابراین اول به اختصار «واقعیات» را بررسی می‌کنیم و بعد سعی خواهیم کرد ارتباط میان این وقایع را، اگر ارتباطی موجود باشد، حلاّجی کنیم.

 

توافق غیرمنتظره در لبنان

روز چهارشنبه 21 ماه مه ناگهان خبرگزاری‌ها خبر دادند که مذاکرات میان حکومت لبنان و مخالفان حزب‌اللهی در قطر، برخلاف انتظار و غفلتاً به نتیجه مثبت رسیده است. تعجب همگان بیشتر از این جهت بود که این دو دسته آنقدر از یکدیگر متنفر بودند که حتی حاضر نشدند متفقاً در یک هواپیما که متعلق به امیر قطر بود به دوحه سفر کنند و قطری‌ها ناچار شدند دو هواپیمای جداگانه برای آنها بفرستند! فراموش نکنیم که از زمان قتل رفیق حریری نخست‌وزیر پیشین لبنان تا کنون دهها نفر دیگر از دشمنان حزب‌الله، سوریه و جمهوری اسلامی به انحاء گوناگون در لبنان کشته شده‌اند.

ساعتی پس از اعلام خبر توافق در دوحه، چادرهایی که به عنوان اعتصاب از سوی عوامل حزب‌الله در برابر کاخ نخست‌وزیری در بیروت از زمستان گذشته برپا کرده بودند برچیده شد. طبق گزارشهای نیمه رسمی که تا کنون منتشر شده است هر دو طرف پس از حصول توافق ابراز خوشحالی و اعلام موفقیت کرده‌اند.

ـ قرار است طی چند روز آینده سرانجام رئیس جمهوری که قبلاً در مورد او توافق لازم صورت گرفته بود رسماً انتخاب و در مقر خود مستقر شود.

ـ دولت فوأد سینیوره با آمدن رئیس جمهور جدید استعفا خواهد داد.

ـ یک دولت «وحدت ملی» مرکب از سی وزیر تشکیل خواهد شد. از این سی وزیر، اکثریت، یعنی شانزده صندلی وزارت در اختیار اکثریت پارلمانی (حزب سعد حریری و متحدان او) خواهد بود. یازده کرسی وزارت را به اقلیت (حزب‌الله و متحدنیش) خواهند داد و سه وزیر باقیمانده را رئیس جمهوری آینده منصوب خواهد کرد. نخست وزیر از سوی اکثریت تعیین خواهد شد.

ولی حزب‌اللهی‌ها با داشتن یازده وزیر از یک سوم آراء لازم برای استفاده از «وتو» دستشان باز خواهد بود. در واقع این یکی از اساسی‌ترین موارد اختلاف طرفین بود زیرا با حق وتو آنها می‌خواهند از بررسی پرونده قتل رفیق حریری توسط سازمان ملل متحد جلوگیری کنند.

طی چند سال اخیر تمام گرفتاری‌های لبنان به این مسأله مربوط می‌شد. چون سوریه، ایران و متحدین آنها به هیچ وجه نمی‌خواهند هیأت بین‌المللی در این مورد به نتیجه نهائی برسد. دقیقاً پس از آنکه گزارش ابتدائی این هیأت انگشت اتهام را به سوی سوریه نشانه رفت کارشکنی‌ها، قتلها، اعتصابها و سرانجام اشغال خیابانها و فرودگاه بیروت آغاز شد. باید دید چرا و چگونه دسته اکثریت وابسته به حزب سعد حریری حاضر شدند چنین وتوی مهمی را در اختیار حزب‌اللهی‌ها و متحدین آنها قرار دهند. شاید راهی جز این برای حصول توافق موجود نبوده است. در هر حال هنوز بسیار زود است که بتوان درباره این توافق و نتایج آن قاطعانه سخن گفت اما زمانی که این رویداد را با دیگر تحولات منطقه در یک چارچوب مورد بررسی قرار دهیم شاید بتوان خطوط اصلی دلائل توافق را گمان‌زنی کرد.

 

مذاکرات صلح اسرائیل و سوریه

سرانجام پس سکوت مرموز هر دو طرف، دولت‌های اسرائیل و سوریه در این هفته تأیید کردند که مذاکرات میان دیپلمات‌های آنها با وساطت ترکیه مدتهاست در جریان است. اسرائیلی‌ها خوشبین هستند و حتی معتقدند «یخ شکسته شده» و راه برای ادامه گسترش تماس میان نمایندگان دو کشور اکنون گشوده است. دولت سوریه این خبر را رسماً تأیید کرد و آنگاه یک اعلامیه مشترک سه گانه از سوی اسرائیل، سوریه و ترکیه انتشار یافت. در این اطلاعیه می‌خوانیم:

«طرفین ابراز آمادگی کرده‌اند که با قلبی گشاده و با احساساتی مثبت به پیشبرد دیالوگی جدی و دامنه‌دار برای رسیدن به صلح جامع و همه جانبه در چهارچوب توافقی تعیین شده در اجلاس صلح مادرید ادامه دهند.» سپس وزیر خارجه سوریه مژده داد که «اسرائیل ابراز آمادگی کرده است که تا پشت مرزهای جنگ شش روزه سال 1967 عقب‌نشینی کند.» اسرائیلی‌ها به نوبه خود در رسانه‌های عمومی آن کشور اخیراً اعلام کرده‌اند که برای «دور کردن سوریه از محور شرارت و لغو هم پیمانی میان سوریه با جمهوری اسلامی ایران و قطع حمایت‌های سوریه از حزب‌الله لبنان و حماس، به هر گونه کوشش لازم مبادرت خواهند کرد.» اما متقابلاً بشار اسد در مصاحبه‌ای با یک روزنامه ایتالیائی گفته است که دست از هم‌پیمانی با حزب‌الله و ایران برنخواهد داشت. حالا باید دید کدام راست می‌گویند.

البته جمهوری اسلامی زیاد از این مذاکرات دل خوشی ندارد و احمدی‌نژاد پس از ملاقات با ولید المعلم وزیر خارجه سوریه که برای مذاکره با او و منوچهر متکی به ایران رفته بود به خبرنگاران گفته است: «هرکسی که با آمریکا همراهی کند، سرنوشتش مانند آمریکا رو به سوی فروپاشی خواهد بود.» باید دید این سخن صرفاً یک ناله از سوز دل است و یا یک تهدید تلویحی علیه سوریه.

 

بوش در منطقه و شایعه حمله به ایران

همزمان با این تحولات، در عراق هم اوضاع رو به آرامی است و مقتدا صدر باز هم لااقل موقتاً ساکت شده است. ورود سربازهای عراقی به شهرک صدر، همزمان با سفر بوش به اسرائیل و مسافرت ناگهانی خانم رایس به عراق باعث شد بازار شایعه‌ها از همیشه گرمتر شود. پرزیدنت بوش برای مشارکت در جشنهای شصتمین سال تأسیس کشور اسرائیل به تل‌آویو و سپس به اورشلیم مسافرت کرد و طی این سفر چندین ملاقات خصوصی با سران نظامی و سیاسی آن کشور داشت. در مجلس اسرائیل تعهد خود را در دفاع از اسرائیل در صورت حمله احتمالی جمهوری اسلامی اعلام کرد و متعهد شد که اسرائیل را از آخرین سیستم دفاعی رادار علیه هرگونه حمله هوائی برخوردار کند. یک روز پس از سفر بوش، خبر تأیید نشده‌ای در اسرائیل شایع شد مبنی بر اینکه وی به اسرائیلی‌ها گفته است که پیش از پایان دوران ریاست جمهوریش به ایران حمله خواهد کرد. بوش از اسرائیل رهسپار عربستان سعودی شد و در آنجا با سران سعودی مذاکرات مفصلی در مورد اوضاع منطقه و مسأله کمبود نفت انجام داد. از قرار معلوم حداقل در مورد ازدیاد تولید نفت عربستان سعودی پاسخی مأیوسانه دریافت داشت.

خبر روزنامه جروزالم پست درباره تصمیم بوش در مورد حمله به ایران آنقدر در منطقه ایجاد نگرانی کرد که کاخ سفید ناچار شد رسماً این خبر را تکذیب کند. سخنگوی کاخ سفید برای آنکه رفع هرگونه نگرانی را کرده باشد گفت «این گزارش حتی به اندازه کاغذی که بر آن چاپ شده است ارزش ندارد!» با این حال روزنامه جروزالم پست حتی یک قدم هم از موضع خود عقب‌نشینی نکرد و از قول «منابعی که نخواسته‌اند نام آنها فاش شود» (ملاحظه می‌فرمائید) نوشته است:

«رئیس جمهوری و دیک چینی، معاون رئیس جمهوری معتقدند حمله به ایران یک اقدام ضروری به نظر می‌رسد.» درست همزمان با انتشار این شایعات دریاسالار مایکل مولن، رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا در این هفته به نمایندگان کنگره آمریکا گفت ایران با اقدامات خود در عراق مستقیماً صلح در آن کشور را به مخاطره انداخته است.

بحث درباره ایران یک بار دیگر نه تنها در کنگره بلکه میان کاندیداهای ریاست جمهوری آن کشور نیز به مسأله روز مبدل شده است.

 

در پشت پرده چه می‌گذرد؟

مرور این اخبار و در کنار هم قرار دادن آنها می‌تواند منتج به دست آوردهای گوناگون شود. از سوئی می‌شود تصور کرد که شاید شایعه حمله به ایران و تکذیب آن یک سوءتفاهم ساده نباشد. شاید این هم از همان نوع اخباری است که دولت‌ها درز می‌دهند با علم به این که خودشان بعداً تکذیب خواهند کرد. درز دادن خبر و سپس تکذیب آن، از نظر سیاستمداران، اثر خود را خواهد داشت. اگر این فرضیه درست باشد آیا این به آن مفهوم است که متحدان جمهوری اسلامی در منطقه می‌خواهند با احساس خطر خود را از مهلکه نجات دهند؟ آیا قابل تصور است که کمتر از دو ماه پس از انتشار خبر بمباران مرکز اتمی سوریه توسط نیروی هوائی اسرائیل، آنها در ترکیه با هم بنشینند، گل بگویند و گل بشنوند؟

صلح لبنان، مذاکرات اسرائیل و حماس در مورد اعلام آتش‌بس و تماس غیرمستقیم دولت فرانسه با حماس، آیا می‌شود تصور کرد که همه این رویدادها ربطی با یکدیگر ندارند؟ ارائه هر نوع پاسخ قطعی به هر یک از این سؤالها ما را به همان وادی تخیلات و تئوری توطئه خواهد کشاند و چه بهتر که تا در دست داشتن اطلاعات بیشتر فعلاً تنها به طرح سؤالها قناعت کنیم. با این همه یک نکته را نمی‌شود ناگفته گذاشت و آن هم آغاز آشکار شدن شکست و ناکامی سیاست خارجی جمهوری اسلامی است. در حالی که همه کشورهای دیگر منافع ملی خود را در رأس اولویت‌های دیپلماسی قرار می‌دهند و از این رو هر گاه منافع ملی آنها ایجاب کند جمهوری اسلامی را فنا خواهند کرد، زمامداران تهران کماکان درگیر همان شعارها و حرفهای فرسوده سی سال پیش درجا می‌زنند و سرنوشتی جز شکست در پیش ندارند.

پاریس ـ 23 مه 2008