August 2008 Archives

Create Entry - Shaheen Fatemi | Movable Type Open Source

| | Comments (1)

هزینه شهروندی

شاهین فاطمی

عادت کرده‌ایم قلم که در دست گرفتیم یکسره از مظالم نظام، که اندک نیست، و ویرانیهای ایران که از نتایج این حکومت است بنویسیم. شک نیست که هرچه نوشته‌ایم و بنویسیم و گفته‌ایم و بگوئیم بازهم کافی نیست. نه تنها ما که در غربت دستی از دور بر آتش داریم، بلکه آنهائی‌هم که در جهنم جمهوری اسلامی می‌سوزند و محکوم به تحمل آن هستند، شاید هنوز از عمق فاجعه و عواقب دراز مدت آن کاملاً آگاه نباشند. درگیریهای روزمره زندگی، آنچنان مردم را گرفتار کرده است که تلاش معاش، به معنی واقعی کلمه، دل‌مشغولی اصلی همگان شده است. سرخوردگی و ناامیدی مردم و عدم اطمینان از آینده دقیقاً همان فضائی است که جمهوری اسلامی خواهان آنست. آینده مملکت همانند یک کلاف سردر گم آنچنان نامعلوم و گره خورده است که حتی خوشبین‌ترین افراد را در نگرانی فرو می‌برد.

اینها همه بازهم ذکر مصیبت است و کاملاً ضروری، اما برای راهیابی به حل مشکل ایران کافی نیست. اگر اوضاع مملکت را در کلیت آن، یعنی در یک‌سو حکومت موجود و در سوی دیگر مخالفان آن، در نظر آوریم بی‌شباهت به یک معادله ریاضی نخواهد بود. تداوم نظام جمهوری اسلامی شاهد و گویای نابرابری قوا در این معادله است و تا زمانی‌که این توازن دگرگون نشود حاکمان همچنان بر اریکه قدرت تکیه خواهند زد و بر ویرانی و بی‌سامانی مملکت خواهند افزود. نخستین گام در راه دگرگون کردن این معادله و چیرگی بر جمهوری اسلامی، شناسایی یا بهتر بگوئیم آسیب شناسی آن نیمه معادله است که در تلاش سی ساله خود نتوانسته است بر حریف چیره شود. به گفتۀ سقراط، خود شناختن نخستین ضرورت است.

در هر جامعه‌ای در برابر حکومت، شهروندان قرار دارند. با آنکه در جوامع دمکراتیک حکومتها مخلوق شهروندان هستند، چون به اراده آنها حکومتها می‌آیند و می‌روند، با اینهمه در قوانین اساسی همین کشورها اصول و سنتهائی تعبیه شده است که انحراف حکومت از مسیر قانون با عکس‌العمل شدید مردم روبرو خواهد شد. به گفته تاماس جفرسون یگانه ضامن آزادی و حکومت قانون هوشیاری مداوم مردم است. شهروندان در دمکراسیهای غربی یگانه پاسدار و ضامن بقای نظامهای دمکراتیک هستند. به عبارت دیگر آن نیمه دیگر معادله مردم هستند که به عنوان شهروند همانگونه که از حقوق خود پاسداری می‌کنند به وظائف شهروندی خویش نیز پایبندند. تا زمانی که اهرمهای قدرت در درست حکومت و سنگرهای مقاومت در اختیار شهروندان از توازن کامل برخوردارند، جامعه از دمکراسی، آرامش و رفاه بهره‌مند خواهد بود. زمانی‌که این تساوی قوا به‌نحوی متزلزل شود، یا جامعه گرفتار حکومتهای نالایق و ناپایدار خواهد شد (نمونه ایتالیای در دوران بعد از جنگ دوم که تا کنون بیش از پنجاه دولت عوض کرده است) و یا نوعی دیکتاتوری برکشور حاکم خواهد شد (نمونه‌اش آنچه در روسیه امروز حکمفرماست).

همانند بسیاری دیگر از اکتشافهای بشری، دمکراسی هم به‌تدریج و برمبنای اصل «آزمون و خطا» نصیب بخشی از بشریت شده است. همانگونه‌که چرچیل گفته است دمکراسی به عنوان یک سیستم حکومتی، کامل نیست اما از همه دیگر انواع حکومتها کم عیب‌تر است. هدف این نوشته تکرار و تذکار مواهب دمکراسی نیست و اشاره به آن بدین خاطر است که نشان دهیم تنها زمانی‌که در پناه قانون توازن قوا میان شهروندان و حکومت وجود دارد دمکراسی امکان پذیر است. اگر در جامعه‌ای شهروندان آن در پناه مواهب جامعه مدنی نتوانند یا نخواهند وظائف شهروندی خود را ایفا کنند، آن سوی معادله، یعنی حکومت مطلق العنان، خود‌سر و دیکتاتور بر گرده مردمان سوار خواهد شد.

در داخل ایران، مسلماً حکومت اسلامی امکان فعالیت شهروندی و ایجاد جامعه مدنی را نداده و نخواهد داد و در واقعیت به این ادعا کمتر کسی شک دارد. اما این بدان معنی نیست که می‌توان گناهها را یکجا و یکسره متوجه نظام کرد. شواهدی غیر قابل انکار موجود است که برمبنای آن میتوان مدعی شد که لااقل بخشی از گناه تداوم نظام جمهوری اسلامی برعهده ماست. ما، یعنی یکایک شهروندان ایرانی که از قبول تعهدات شهروندی خود شانه خالی می‌کنیم. این ادعا که از وجود آن الزامات بی‌اطلاع هستیم لااقل در مورد آن جماعت عظیمی از ایرانیان که طی این سی سال در دمکراسی‌ها زندگی کرده‌اند، پذیرفتنی نیست. اگرخود را از شهروندان کشورهای میزبان کمتر ندانیم، چگونه می‌شود قبول کرد که کسی نیم عمرش را در این جوامع زندگی کند و هر روز شاهد رفتار شهروندان دمکرات در پیرامون خود نباشد؟

چگونه است که مردم کشورهای میزبان با همه اختلاف عقیده‌ای که باهم دارند، می‌توانند در مورد مسائل حیاتی ملی، در کنار هم در احزاب چند گونه قرار گرفته با مشارکت در جامعه مدنی و در انتخابات به خواسته‌های خود جامه عمل بپوشانند؟

چگونه است که صدها میلیون آمریکائی یا دهها میلیون فرانسوی می‌توانند همه خودخواهیها، تنگ نظریها، غدیهای خود را موقتاً فراموش کنند و به یکی از دو کاندیدای ریاست جمهوری رأی دهند؟ همه روزه شاهد تعهد و وابستگی شهروندان این کشورها به حزب و گروه سیاسی مورد علاقه خود هستیم. با چشم خود می‌بینیم چگونه از روزنامه یا دیگر رسانه‌ای که منعکس کننده عقاید آنهاست دفاع می‌کنند و همانگونه که در تعلیم و تربیت فرزندان خود کوشا هستند، خود نیز حتی الامکان در جریان رویدادها، نظرها و مباحث سیاسی قرار می‌گیرند. حفاظت از مطبوعات آزاد را از وظائف شهروندی خود می‌دانند زیرا از نقش غیر قابل انکار مطبوعات در حفاظت از دمکراسی آگاهند. اگر جامعه ایرانیان خارج از کشور را که بیشترین آنها از نخبگان جامعه ایران هستند به عنوان یک نمونه کوچک و یا میکروکازم جامعۀ ایران فرض کنیم. شاید بتوان بهتر به عمق فاجعه‌ای که ما ایرانیها گرفتار آن هستیم پی ببریم. با اندکی انصاف به خود و پیرامون خود بنگریم: کدام یک از وظایف شهروندی خود را انجام داده‌ایم؟ سی سال ا‌ست تقریباً دست روی دست در انتظار «منجی» خود نشسته‌ایم. همه منتظر هستند تا «او» از راه برسد و ایران را نجات دهد. غافل از اینکه در انتظار «گودو» نشستن دردی را دوا نخواهد کرد. بر فرض محال هم که چنین کسی پیدا شود از کجا معلوم که او هم مانند خمینی پس از آن‌که برخر مراد سوار شد دیکتاتور بزن بهادر دیگری از آب در نیاید؟

اولین گام در راه صحیح لحظه‌ای برداشته می‌شود که اذعان کنیم «کسی» در راه نیست و جز ما، یک یک ما شهروندان ایرانی، هیچ فرد یا مقام دیگری نمی‌تواند به تنهایی آینده دمکراسی و آزادی و رفاه را در ایران تأمین کند. متأسفانه تا رسیدن به آن نقطه‌ای که اکثریت قابل ملاحظه‌ای از نخبگان ایران این واقعیت را بپذیرند هنوز فاصله‌ای طولانی در پیش داریم. مشکل ایران یک مشکل ملی است و آن‌هم خود ما هستیم. یکایک ما که امروز دست روی دست گذاشته از انجام وظائف شهروندی خود سرباز می‌زنیم. همه این داستانها در مورد نیاز به کمک خارجی یا انتظار یک رهبر فرهمند بهانه‌هایی هستند برای فرار از مسئولیت فردی. متأسفانه تاریخ ما کمتر نمونه‌هایی را نشان داده است که در آن مردم در تعیین سرنوشت خود سهم اصلی را برعهده گرفته باشند. این عادت به تنها ناظر بودن بر سرنوشت خود و نه عاملی اصلی تصمیم گیرنده، آنچنان در اعماق وجود ما رسوخ کرده که جایی برای اعتماد به نفس باقی نمانده است. بارها شنیده‌اید که هرگاه بحث سیاسی درباره نجات ایران مطرح می‌شود بعضی‌ها می‌گویند «آنها که خودشان اینها را آورده‌اند، هر وقت هم که دلشان خواست آنها را خواهند برد!» با این نوع استدلال ما هفتاد میلیون ملت ایران در این وسط هیچکاره‌ایم. محکوم به قبول سرنوشتی هستیم که دیگران برای ما تعیین کرده‌اند و خواهند کرد. این روحیه ضعیف و فلج فکر و اراده بزرگترین دشمن ماست، دشمنی به مراتب خطرناکتر و مهلکتر از جمهوری اسلامی.

شهروندی در هر کجای دنیا همراه با برخورداری از مواهب بسیار آن، مسئولیت بزرگی را نیز ایجاب می‌کند. شهروند با احساس مسئولیت بدون آنکه نگران اعمال دیگران باشد وظایف فردی خود را انجام می‌دهد. ایجاد چنین روحیه‌ای در میان اکثریت هموطنان ما نه تنها اولین شرط لازم برای رهائی از وضعیت فعلی است بلکه بدون آن، استقرار و تداوم دمکراسی در ایران آینده امکان پذیر نخواهد بود. یک جامعه متعهد از شهروندان ایرانی در هر کجای دنیا که باشد مانند خاری خواهد بود در چشم جمهوری اسلامی. آن زمان که یکایک ما و یا حتی جمع قابل ملاحظه‌ای از ما، در هر کجای دنیا که هستیم آماده پرداخت هزینه شهروندی شویم آغاز تغییر معادله قدرت در ایران خواهد بود. چگونه ما می‌توانیم دنیا را متقاعد کنیم که جماعتی هستیم قادر به ایجاد یک نظام دمکراتیک در ایران، وقتی که آنها با چشم خود می‌بینند که پس از سی سال زندگی در تبعید هنوز موفق نشده‌ایم حتی یک سازمان دمکراتیک فراگیر و فعال ایرانی در خارج از کشور ایجاد کنیم. هنوز حتی لیاقت حفظ یک یا چند رسانه لیبرال ـ  دمکرات، مستقل و غیر وابسته به اجنبی را از خود نشان نداده‌ایم و هر که تلاشی کرد پس از چندی با ناکامی از دور خارج می‌شود.

یک ضرب المثل چینی می‌گوید مسافرت هزار فرسنگی با قدم اول شروع می‌شود. چیرگی بر جمهوری اسلامی و ایجاد و تداوم یک جامعه دمکراتیک و آزاد در ایران با تقبل مسئولیت پرداخت هزینه شهروندی از سوی یکایک ما شروع می‌شود زیرا اگر هر فردی فضای پیرامون کاشانه‌اش را سبز و خرم نگه دارد دنیا گلستان می‌شود.

 

پاریس 14 اوت 2008

 

هزینه شهروندی

| | Comments (0)

 

عادت کرده‌ایم قلم که در دست گرفتیم یکسره از مظالم نظام، که اندک نیست، و ویرانیهای ایران که از نتایج این حکومت است بنویسیم. شک نیست که هرچه نوشته‌ایم و بنویسیم و گفته‌ایم و بگوئیم بازهم کافی نیست. نه تنها ما که در غربت دستی از دور بر آتش داریم، بلکه آنهائی‌هم که در جهنم جمهوری اسلامی می‌سوزند و محکوم به تحمل آن هستند، شاید هنوز از عمق فاجعه و عواقب دراز مدت آن کاملاً آگاه نباشند. درگیریهای روزمره زندگی، آنچنان مردم را گرفتار کرده است که تلاش معاش، به معنی واقعی کلمه، دل‌مشغولی اصلی همگان شده است. سرخوردگی و ناامیدی مردم و عدم اطمینان از آینده دقیقاً همان فضائی است که جمهوری اسلامی خواهان آنست. آینده مملکت همانند یک کلاف سردر گم آنچنان نامعلوم و گره خورده است که حتی خوشبین‌ترین افراد را در نگرانی فرو می‌برد.

اینها همه بازهم ذکر مصیبت است و کاملاً ضروری، اما برای راهیابی به حل مشکل ایران کافی نیست. اگر اوضاع مملکت را در کلیت آن، یعنی در یک‌سو حکومت موجود و در سوی دیگر مخالفان آن، در نظر آوریم بی‌شباهت به یک معادله ریاضی نخواهد بود. تداوم نظام جمهوری اسلامی شاهد و گویای نابرابری قوا در این معادله است و تا زمانی‌که این توازن دگرگون نشود حاکمان همچنان بر اریکه قدرت تکیه خواهند زد و بر ویرانی و بی‌سامانی مملکت خواهند افزود. نخستین گام در راه دگرگون کردن این معادله و چیرگی بر جمهوری اسلامی، شناسایی یا بهتر بگوئیم آسیب شناسی آن نیمه معادله است که در تلاش سی ساله خود نتوانسته است بر حریف چیره شود. به گفتۀ سقراط، خود شناختن نخستین ضرورت است.

در هر جامعه‌ای در برابر حکومت، شهروندان قرار دارند. با آنکه در جوامع دمکراتیک حکومتها مخلوق شهروندان هستند، چون به اراده آنها حکومتها می‌آیند و می‌روند، با اینهمه در قوانین اساسی همین کشورها اصول و سنتهائی تعبیه شده است که انحراف حکومت از مسیر قانون با عکس‌العمل شدید مردم روبرو خواهد شد. به گفته تاماس جفرسون یگانه ضامن آزادی و حکومت قانون هوشیاری مداوم مردم است. شهروندان در دمکراسیهای غربی یگانه پاسدار و ضامن بقای نظامهای دمکراتیک هستند. به عبارت دیگر آن نیمه دیگر معادله مردم هستند که به عنوان شهروند همانگونه که از حقوق خود پاسداری می‌کنند به وظائف شهروندی خویش نیز پایبندند. تا زمانی که اهرمهای قدرت در درست حکومت و سنگرهای مقاومت در اختیار شهروندان از توازن کامل برخوردارند، جامعه از دمکراسی، آرامش و رفاه بهره‌مند خواهد بود. زمانی‌که این تساوی قوا به‌نحوی متزلزل شود، یا جامعه گرفتار حکومتهای نالایق و ناپایدار خواهد شد (نمونه ایتالیای در دوران بعد از جنگ دوم که تا کنون بیش از پنجاه دولت عوض کرده است) و یا نوعی دیکتاتوری برکشور حاکم خواهد شد (نمونه‌اش آنچه در روسیه امروز حکمفرماست).

همانند بسیاری دیگر از اکتشافهای بشری، دمکراسی هم به‌تدریج و برمبنای اصل «آزمون و خطا» نصیب بخشی از بشریت شده است. همانگونه‌که چرچیل گفته است دمکراسی به عنوان یک سیستم حکومتی، کامل نیست اما از همه دیگر انواع حکومتها کم عیب‌تر است. هدف این نوشته تکرار و تذکار مواهب دمکراسی نیست و اشاره به آن بدین خاطر است که نشان دهیم تنها زمانی‌که در پناه قانون توازن قوا میان شهروندان و حکومت وجود دارد دمکراسی امکان پذیر است. اگر در جامعه‌ای شهروندان آن در پناه مواهب جامعه مدنی نتوانند یا نخواهند وظائف شهروندی خود را ایفا کنند، آن سوی معادله، یعنی حکومت مطلق العنان، خود‌سر و دیکتاتور بر گرده مردمان سوار خواهد شد.

در داخل ایران، مسلماً حکومت اسلامی امکان فعالیت شهروندی و ایجاد جامعه مدنی را نداده و نخواهد داد و در واقعیت به این ادعا کمتر کسی شک دارد. اما این بدان معنی نیست که می‌توان گناهها را یکجا و یکسره متوجه نظام کرد. شواهدی غیر قابل انکار موجود است که برمبنای آن میتوان مدعی شد که لااقل بخشی از گناه تداوم نظام جمهوری اسلامی برعهده ماست. ما، یعنی یکایک شهروندان ایرانی که از قبول تعهدات شهروندی خود شانه خالی می‌کنیم. این ادعا که از وجود آن الزامات بی‌اطلاع هستیم لااقل در مورد آن جماعت عظیمی از ایرانیان که طی این سی سال در دمکراسی‌ها زندگی کرده‌اند، پذیرفتنی نیست. اگرخود را از شهروندان کشورهای میزبان کمتر ندانیم، چگونه می‌شود قبول کرد که کسی نیم عمرش را در این جوامع زندگی کند و هر روز شاهد رفتار شهروندان دمکرات در پیرامون خود نباشد؟

چگونه است که مردم کشورهای میزبان با همه اختلاف عقیده‌ای که باهم دارند، می‌توانند در مورد مسائل حیاتی ملی، در کنار هم در احزاب چند گونه قرار گرفته با مشارکت در جامعه مدنی و در انتخابات به خواسته‌های خود جامه عمل بپوشانند؟

چگونه است که صدها میلیون آمریکائی یا دهها میلیون فرانسوی می‌توانند همه خودخواهیها، تنگ نظریها، غدیهای خود را موقتاً فراموش کنند و به یکی از دو کاندیدای ریاست جمهوری رأی دهند؟ همه روزه شاهد تعهد و وابستگی شهروندان این کشورها به حزب و گروه سیاسی مورد علاقه خود هستیم. با چشم خود می‌بینیم چگونه از روزنامه یا دیگر رسانه‌ای که منعکس کننده عقاید آنهاست دفاع می‌کنند و همانگونه که در تعلیم و تربیت فرزندان خود کوشا هستند، خود نیز حتی الامکان در جریان رویدادها، نظرها و مباحث سیاسی قرار می‌گیرند. حفاظت از مطبوعات آزاد را از وظائف شهروندی خود می‌دانند زیرا از نقش غیر قابل انکار مطبوعات در حفاظت از دمکراسی آگاهند. اگر جامعه ایرانیان خارج از کشور را که بیشترین آنها از نخبگان جامعه ایران هستند به عنوان یک نمونه کوچک و یا میکروکازم جامعۀ ایران فرض کنیم. شاید بتوان بهتر به عمق فاجعه‌ای که ما ایرانیها گرفتار آن هستیم پی ببریم. با اندکی انصاف به خود و پیرامون خود بنگریم: کدام یک از وظایف شهروندی خود را انجام داده‌ایم؟ سی سال ا‌ست تقریباً دست روی دست در انتظار «منجی» خود نشسته‌ایم. همه منتظر هستند تا «او» از راه برسد و ایران را نجات دهد. غافل از اینکه در انتظار «گودو» نشستن دردی را دوا نخواهد کرد. بر فرض محال هم که چنین کسی پیدا شود از کجا معلوم که او هم مانند خمینی پس از آن‌که برخر مراد سوار شد دیکتاتور بزن بهادر دیگری از آب در نیاید؟

اولین گام در راه صحیح لحظه‌ای برداشته می‌شود که اذعان کنیم «کسی» در راه نیست و جز ما، یک یک ما شهروندان ایرانی، هیچ فرد یا مقام دیگری نمی‌تواند به تنهایی آینده دمکراسی و آزادی و رفاه را در ایران تأمین کند. متأسفانه تا رسیدن به آن نقطه‌ای که اکثریت قابل ملاحظه‌ای از نخبگان ایران این واقعیت را بپذیرند هنوز فاصله‌ای طولانی در پیش داریم. مشکل ایران یک مشکل ملی است و آن‌هم خود ما هستیم. یکایک ما که امروز دست روی دست گذاشته از انجام وظائف شهروندی خود سرباز می‌زنیم. همه این داستانها در مورد نیاز به کمک خارجی یا انتظار یک رهبر فرهمند بهانه‌هایی هستند برای فرار از مسئولیت فردی. متأسفانه تاریخ ما کمتر نمونه‌هایی را نشان داده است که در آن مردم در تعیین سرنوشت خود سهم اصلی را برعهده گرفته باشند. این عادت به تنها ناظر بودن بر سرنوشت خود و نه عاملی اصلی تصمیم گیرنده، آنچنان در اعماق وجود ما رسوخ کرده که جایی برای اعتماد به نفس باقی نمانده است. بارها شنیده‌اید که هرگاه بحث سیاسی درباره نجات ایران مطرح می‌شود بعضی‌ها می‌گویند «آنها که خودشان اینها را آورده‌اند، هر وقت هم که دلشان خواست آنها را خواهند برد!» با این نوع استدلال ما هفتاد میلیون ملت ایران در این وسط هیچکاره‌ایم. محکوم به قبول سرنوشتی هستیم که دیگران برای ما تعیین کرده‌اند و خواهند کرد. این روحیه ضعیف و فلج فکر و اراده بزرگترین دشمن ماست، دشمنی به مراتب خطرناکتر و مهلکتر از جمهوری اسلامی.

شهروندی در هر کجای دنیا همراه با برخورداری از مواهب بسیار آن، مسئولیت بزرگی را نیز ایجاب می‌کند. شهروند با احساس مسئولیت بدون آنکه نگران اعمال دیگران باشد وظایف فردی خود را انجام می‌دهد. ایجاد چنین روحیه‌ای در میان اکثریت هموطنان ما نه تنها اولین شرط لازم برای رهائی از وضعیت فعلی است بلکه بدون آن، استقرار و تداوم دمکراسی در ایران آینده امکان پذیر نخواهد بود. یک جامعه متعهد از شهروندان ایرانی در هر کجای دنیا که باشد مانند خاری خواهد بود در چشم جمهوری اسلامی. آن زمان که یکایک ما و یا حتی جمع قابل ملاحظه‌ای از ما، در هر کجای دنیا که هستیم آماده پرداخت هزینه شهروندی شویم آغاز تغییر معادله قدرت در ایران خواهد بود. چگونه ما می‌توانیم دنیا را متقاعد کنیم که جماعتی هستیم قادر به ایجاد یک نظام دمکراتیک در ایران، وقتی که آنها با چشم خود می‌بینند که پس از سی سال زندگی در تبعید هنوز موفق نشده‌ایم حتی یک سازمان دمکراتیک فراگیر و فعال ایرانی در خارج از کشور ایجاد کنیم. هنوز حتی لیاقت حفظ یک یا چند رسانه لیبرال ـ  دمکرات، مستقل و غیر وابسته به اجنبی را از خود نشان نداده‌ایم و هر که تلاشی کرد پس از چندی با ناکامی از دور خارج می‌شود.

یک ضرب المثل چینی می‌گوید مسافرت هزار فرسنگی با قدم اول شروع می‌شود. چیرگی بر جمهوری اسلامی و ایجاد و تداوم یک جامعه دمکراتیک و آزاد در ایران با تقبل مسئولیت پرداخت هزینه شهروندی از سوی یکایک ما شروع می‌شود زیرا اگر هر فردی فضای پیرامون کاشانه‌اش را سبز و خرم نگه دارد دنیا گلستان می‌شود.

 

پاریس 14 اوت 2008

مدل‌چینی تحول و جمهوری اسلامی

| | Comments (0)

 

 این روزهمه‌جا صحبت از چین است و پیشرفتهای اقتصادی آن‌کشور. معروف است که یکی از رئیس جمهوری‌های پیشین رژیم اسلامی گفته است ما از اشتباهات روسها و ناتوانیهایشان در حفظ رژیم آموخته‌ایم و از این‌رو از مدل چینی پیروی میکنیم. البته این صحبت مربوط است به دوران قبل از روی کار آمدن پوتین و استقرار مجدد نوعی دیکتاتوری در روسیه.

آنچه در واپسین دهه‌های قرن بیستم به وقوع پیوست از چنان عظمت سیاسی و اقتصادی برخوردار بود که نه تنها هیچ یک از مدعیان تخصص در علوم سیاسی آن را پیش بینی نکرده بودند بلکه برعکس اکثریت قریب به اتفاق اهل فن، سقوط کمونیسم را از محالات می‌شمردند. کمونیستها نه تنها توانسته بودند با استفاده از غیر انسانی‌ترین رفتارها، شکنجه‌ها، تیربارانها، تبعیدها و نژادکشیها بر نیمی از جهان مسلط شوند، بلکه در آن نیم دیگر نیز هزاران هزار نوکر بی جیره و مواجب برای خود دست و پا کرده‌بودند. این جماعت عظیم که در مقامات معتبر همانند روزنامه‌نگار، استاد دانشگاه، سیاستمدار، وکیل دادگستری، روشنفکر و غیره در جوامع غربی از اهمیت و حیثیت سرشار برخوردار بودند حیثیت و آبرو و از همه مهمتر شرافت شخصی و حرفه‌ای خود را غالباً بدون انتظار هیچگونه پاداش مالی در خدمت حزب برادر و کمونیسم بین‌المللی قرار می‌دادند. همانند سازمانهای مافیائی، اگر از آنها بودید شما را به عرش میرساندند و از بی‌استعداد‌ترین هنرمندان وشاعران و نویسندگان قهرمان می‌ساختند. اما اگر در خلاف جهت آنها و حتی به گونه‌ای مستقل میخواستید به زندگی حرفه‌ای خود ادامه دهید نه تنها از همه مواهب تعلق به جمع «رفقا»  محروم می‌شدید بلکه دیر یا زود بر اثر فشار یا ناچار به تسلیم بودید و یا مجبور به تحمل انواع اتهامات، ناسزاها و شانتاژهای شخصی و حرفه‌ای. بنابراین تصور اینکه روزی این چنین امپراتوری جهان‌گستر عظیم سیاسی، اقتصادی و ایدئولوژیک فرو خواهد پاشید به عقل کسی خطور نمی‌کرد. امثال «جورج اورول» که با نوشتن قلعه حیوانات ماهیت نظام استالینی را در چارچوب طنز رسوا میکرد، زیاد نبودند. اکثر به اصطلاح روشنفکران آن دوران اعلامیه جهانی حقوق بشر را مور تمسخر قرار میدادند و آن را وسیله‌ای برای تبلیغ علیه اردوگاه سوسیالیزم معرفی میکردند. حقوق بشر را یک پدیده ساخته و پرداخته بورژوازی میخواندند و با صراحت تمام از «دیکتاتوری طبقه کارگر» دفاع می‌کردند. امروز برای نسل جوان و حتی پاره‌ای از میانسالان تصور جّو حاکم بر فضای روشنفکری آن دوران بسیار مشکل است. به همانگونه که در آن دوران تصور اینکه روزی نظام کمونیستی در روسیه و اروپای شرقی فرو خواهد پاشید غیر قابل تصور بود.

 

کمونیسم و انقلاب اسلامی

فراموش نکنیم که انقلاب به اصطلاح اسلامی ایران دین بسیار سنگینی از هواداران کمونیسم برگردن دارد. بسیاری از سازمانهای تروریستی و شبه تروریستی که با خرابکاریهای خود موجب پیروزی انقلاب شدند از سهامداران واقعی این انقلاب هستند. اینکه آیا آنها ساده انگار بودند و فریب اسلامیها را خوردند و یا اسلامیها از ترس حذف شدن پیشدستی کرده آنها را حذف کردند، بحثی است در قلمرو وظیفه تاریخ‌نویسان و پژوهشگران مسائل تاریخی. نوعی رابطه علت و معلولی میان انقلاب ایران، اشغال افغانستان توسط روسها و آغاز فروپاشی سیستم شوروی غیر قابل انکار است ولی از چارچوب بحث امروز ما اندکی فاصله دارد و باید به فرصت دیگری محول شود. فروپاشی روسیه شوروی، اگر چه به ظاهر مورد استقبال سران نظام تهران قرار گرفت، اما در واقع موجب نگرانی شدید آنها شد.

سوای غیر منتظره بودن این رویداد، سقوط کمونیسم پس از 75 سال و بازگشت به پرچم روسیه تزاری و مکتب‌زدائی اتفاقاتی بود که برای یک رژیم دیکتاتوری مذهبی نگران کننده بود. اگر میشود پس از 75 سال رژیمی به عظمت و قدرت روسیه شوروی را با آن‌همه «سمپاتیزان» بین‌المللی و با آن‌همه رژیمهای وابسته سرنگون کرد، آیا این خود نوعی سرود آموختن به مستان نیست؟ این ترس و واهمه سران نظام با تداوم انقلابهای پیاپی با رنگهای گوناگون در کشورهای وابسته به شوروی سابق بیش از پیش کاخ‌نشینان تهران را نگران کرده و می‌کند.

اشکال دومی که سقوط روسیه شوروی برای تهران ایجاد کرد یک قطبی شدن دنیا بود. سیاست خارجی به اصطلاح نه شرقی نه غربی آقای خمینی دیگر بی‌معنی شده‌بود همانگونه که امروز دیگر سازمان کشورهای غیر متعهد معنائی ندارد. زمانی میتوان بی‌طرف بود که دو طرفی موجود باشند و دعوائی وجود داشته باشد. پس از سقوط شوروی، هم جمهوری اسلامی و هم سازمان کشورهای غیر متعهد ناچار شدند ماهیت ضد غربی و ضد آمریکائی خود را نشان دهند. در ایران شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر امپریالیسم و غیره همه و همه ارثیه کمونیستها و حزب توده برای جمهوری اسلامی است که توسط عوامل آنها در داخل رژیم تقویت و حفاظت می‌شود. البته دیری نپائید که با روی کارآمدن پوتین در روسیه، جمهوری اسلامی موفق شد رشته‌های گسیخته شده با روسیه را مجدداً گره بزند. این تجدید رابطه یکی از دو نگرانی رژیم تهران را تا حدودی کاهش داده است. اگر‌چه روسیه پوتین بسیار زرنگتر از آن است که به خاطر حکومت تهران روابط خود را با آمریکا و اروپا تیره سازد، هم‌چنانکه تا کنون به ثبوت رسیده است در سر بزنگاه حکومت فعلی روسیه به گروه هشت و به گروه پنج به اضافه یک بیشتر وفادار مانده است تا به تهران.

 

تهران و مدل چینی

نگرانی اصلی رژیم تهران از رویدادهای سالهای اخیر در روسیه و دیگر کشورهای اروپای شرقی برچیده شدن نظام کمونیستی و اعاده دمکراسی است. آنها نگران هستند که توسعه دمکراسی در حواشی مرزهای نه چندان دور از ایران برای تداوم حکومت آنها خطر ایجاد کند.

مدل چینی از آن جهت مورد قبول است که برخلاف مدل روسی و آنچه در کشورهای اروپای شرقی به وقوع پیوست، دست به ترکیب آنهائی که سوارکارند نزده‌است در چین رژیم دیکتاتوری کمافی‌السابق بر اوضاع مسلط است و هرکس نفس کشید سرو کارش با پلیس مخفی و کمیته محلی خواهد بود. اگر در دیگر کشورهای سابقاً کمونیستی رهبران را به محاکمه کشیدند و حتی به جنازه آنها رحم نکرده لنین و استالین را به اصطلاح «گور به گور» کردند، در چین برعکس جانی بزرگ قرن بیستم، دیوانه قرن و ماگلامن اعظم، مائوتسه‌تونگ، هنوز ظاهراً مورد احترام است و عکس هولناکش همانند مجسمه ابوالهول بر در ودیوار چین خودنمائی میکند. چه بهتر از این؟ در ایران هم حضرات خواهند توانست با استفاده از مدل چین اقتصاد را «آزاد» اما مردم همچنان دربند اسارت را سرکوب کنند. در واقع این همان راهی است که آخوندها خواهان آن هستند. اما آنها در دو مورد دچار اشتباهند.

اول اینکه ایران چین نیست. ملت ایران ملت چین نیست. هر کشوری و هر ملتی تاریخ خود و منش خود را دارد. اگر امروز، چینی‌ها بر مبنای نظر سنجی‌های اخیر غربیها بیش از هشتاد درصدشان از اوضاع اظهار رضایت میکنند باید در مورد پرسش و پاسخ دقت بیشتری کرد. از آنها می‌پرسند آیا نسبت به گذشته امروز احساس بهتری دارید؟ از زندگانی راضی‌تر هستید؟ و آنها هم غالباً جواب مثبت می‌دهند. گذشته‌ای که آنها با امروز مقایسه می‌کنند قریب پنجاه سال حکومت وحشیانه مائو است. انقلاب فرهنگی است. اردوگاه‌های کار اجباری است. مسلماً با بیش از چهارصد ملیون چینی که به علت جهانی شدن اقتصاد و عضویت چین در سازمان بین‌المللی تجارت از خط فقر خارج شده‌اند جامعۀ چین احساس بهبود می‌کند. ولی اگر این آقا یا خانم نظر‌سنج از چینی‌ها پرسیده بود آیا از اینکه از حقوق انسانی برخوردار نیستید و حکومت می‌تواند خانه و کاشانه‌ شما را به میل خود خراب کند و شما قربانی و آواره جاده‌سازی و یا سدسازی شوید راضی هستید یا نه، پاسخ دیگری می‌شنید. مقایسه چین که هرگز حتی برای یک روز بوی آزادی و دمکراسی را استشمام نکرده‌است با کشوری که بیش از یکصد سال پیش به خاطر آزادی و دمکراسی انقلاب کرد قیاس مع الفارق است.

دومین تفاوت اساسی چین و ایران حکومت آن‌است. در چین دزدها و رشوه‌گیرها را تیرباران می‌کنند (مجازاتی بسیار وحشیانه و قرون وسطائی) ولی در ایران آنها هر روز با ارتقاء مقام پاداش می‌گیرند. اداره بازیهای المپیک خود یک نمونه از قدرت نظم اداری و اجرائی چین است. کشوری برخوردار از چنین نظم و ساختار اداری را با کشوری که هنوز پس از سی سال نتوانسته است تکلیف مالکیت مردم را با، لغو اصل منحوس چهل و چهار قانون اساسی که همه چیز را دولتی کرد، روشن کند قابل مقایسه نیست. تقلید از چین در نظامی که به دزدی و رشوه و فساد آلوده است امکان پذیر نیست. چین توانسته است با دنیای غرب تعامل کند و بزرگترین سهم را از سرمایه‌گذاریهای بین‌المللی نصیب خود سازد. با تغییر قوانین و ایجاد اطمینان توانسته است برای زمانی متجاوز از بیست سال از آهنگ رشدی متجاوز از ده درصد، اقتصاد خود را توسعه دهد. درآمد ملی چین چهار بار طی این مدت دو برابر شده است. فراموش نکنیم که چین، با جمعیتی بیست برابر ایران و بدون درآمد نفت این چنین موفق بوده‌است.

با این‌همه راه چین نیز دیر یا زود در همان مسیری قرار خواهد گرفت که دیگر کشورهای تحت اسارت کمونیسم قرار گرفته‌اند. با آنکه هنوز در چین آزادی اقتصادی به معنای واقعی کلمه وجود ندارد و اقتصادش هنوز درگیر عوامل مافیائی است ولی در مسیری قرار گرفته که دیگر راه برگشت را بسته است. شکوفائی روز افزون اقتصاد چین موجب خواهد شد که شهروندان چینی با کسب اعتماد به نفس کافی و با پشتوانه اقتصادی لازم خواهان حقوق سیاسی خود شوند. در پی آزادی اقتصادی همیشه آزادی سیاسی چهره نشان خواهد داد.

 

درد جمهوری اسلامی را نه نسخه روسی و نه نسخه چینی هیچ‌کدام دوا نخواهد کرد. صحبت از تقلید از مدل چینی اگر خود فریبی نباشد مسلماً عوام‌فریبی است. در دنیای مرتبط امروز محال بود چین بتواند بدون تعامل و عادی‌سازی روابطش با غرب به موفقیت‌های اقتصادی چشمگیر دست یابد. راه چین راه گسترش روابط و تلاش برای عضویت در سازمان بین المللی تجارت بود. راه جمهوری اسلامی راه انزوا و جبهه گیری با غرب است جنگ با غرب، آنهم از نوع دون‌کیشوتی آن یعنی بی‌جهت و یک تنه مدعی براندازی اسرائیل و آمریکا شدن، هزینه‌هائی دارد که انزوای سیاسی و اقتصادی یکی از آنهاست. نقطه مقابل چین، کره شمالی، کوبا، زیمباوه، سودان و دیگر دوستان و هم‌پیمانهای جمهوری اسلامی هستند. آرزوی چین شدن کافی نیست. راهی که چین بعد از مائو انتخاب کرد راه تعامل و سازگاری با جهان است و این شیوه برای حکومت جمهوری اسلامی که جامعه بین المللی را به جنگ و رویاروئی طلبیده است امکان پذیر نیست. تاریخ کمتر انتخاب نحوه تغییر رژیم را در اختیار حاکمان قرار داده است و احتمالاً جمهوری اسلامی هم از این قاعده کلی مستثنی نیست.

 

پاریس - 8 اوت 2008

 

 

test

| | Comments (0)
test1

ابعاد شکست مذاکرات دوحه

| | Comments (1)

 

با آن که ایران هنوز نتوانسته است به عضویت سازمان جهانی تجارت درآید شکست آخرین دور مذاکرات این سازمان که به «دور دوحه» معروف شده است برای ایران و ایرانیان نیز حائز کمال اهمیت است. جهانی که ما در آن زندگی می‌کنیم، جهانی است از هر نقطه نظر مرتبط  و متصل. این ارتباط نه‌تنها در مورد رسانه‌ها از نوع تلویزیون ماهواره‌ای و اینترنت هر لحظه در حال فزونی است بلکه در سایر جوانب زندگی نیز حلقۀ ارتباط روزبروز وسیعتر می‌شود.

همان گونه که آخرین خبر در مورد زلزلۀ خفیف لس‌آنجلس در هفتۀ گذشته طی چند دقیقه به سراسر دنیا می‌رسد، به همان منوال، اعلام ورشکستگی یک بانک در ایالت ایلی‌نوی آمریکا نیز ـ چنان که شاهد بوده‌ایم ـ بلافاصله بورسهای جهان را از نیویورک تا توکیو و از پاریس تا دبی تحت تأثیر قرار می‌دهد. اینها همه از نوع ارتباط‌های مشهود هستند. نوع دیگر ارتباط که تا بیست و پنج سال پیش بسیار محدود بود و امروز بسیار مشهود است ارتباط تجاری است. این به آن معنا نیست که کشورها امروز با یکدیگر داد و ستد می‌کنند چون این امر به درازای تاریخ قدمت دارد. آنچه در عصر ما تازگی دارد ارتباط مستقیم بین ازدیاد تجارت بین‌المللی و بهبود وضع زندگی اقتصادی اکثریت جامعۀ بشری است.

با آن که تجارت میان ملل سنتی است بسیار قدیمی اما هنوز «سود عمومی» که از افزایش تجارت حاصل می‌شود نکته‌ای است که قبول عام نیافته است. با آن که قریب سیصد سال از زمانی که آدام‌اسمیت و دیگر بزرگان اقتصاد مزیت تجارت آزاد را در خودکفائی به‌اثبات رساندند می‌گذرد، هنوز که هنوز است عامۀ مردم در همۀ کشورها سیاست حفاظت ملی (protectionism) را بر تجارت آزاد ارجح می‌دانند. چون عامه مردم همه جا به صورت غریزی «حفاظت‌طلب» هستند سیاستمداران نیز با آن که از واقعیات آگاهند، به‌دلایل سیاسی تجاهل می‌کنند. یک نمونه بسیار بارز این سیاست «حفاظت‌طلبی» را می‌توان در رفتار و گفتار پرزیدنت سارکوزی یافت. وی که همیشه از اقتصاد آزاد و سیاست بازار سخن می‌گوید یا به‌علت عدم اطلاع و یا به‌دلیل عوامفریبی، یکی از عوامل اصلی شکست مذاکرات «دور دوحه» بود.

تاریخچه سازمان تجارت جهانی برمی‌گردد به دوران بعد از جنگ جهانی دوم.  آن زمان که فاتحان جنگ سعی می‌کردند دنیای پس از جنگ را شالوده‌ریزی کنند، با چند مسأله اصلی روبرو بودند که اهم آنها فروپاشی سیستم تجاری و مالی پیش از جنگ بود. در واقع می‌شود گفت که جنگ بین‌الملل اول، نخستین ضربه را بر پیکر تجارت بین‌الملل و روابط داد و ستد مالی زد. تا آن زمان کم و بیش تجارت رونق داشت، مثلا مقدار سرمایه‌گذاری کشورهای پیشرفته آن روز در سایر نقاط جهان به‌مراتب درصد بزرگتری را از تولید ناخالص ملی این کشورها در بر می‌گرفت. از نظر داد و ستد مالی هم چون «طلا» معیار بود وقوع بحرانهای مالی دوران پس از جنگ کمتر امکان‌پذیر بود. دو جنگ بین‌الملل کم و بیش همه چیز را به‌هم ریخت و همه رشته‌ها را گسیخت. سازمان تجارت جهانی (WTO)، صندوق بین‌المللی پول (IMF) و بانک جهانی (IBRD) سه سازمان قدرتمندی هستند که نطفۀ آنها طی کنفرانسی در محلی به‌نام Bretton Woods در ایالت نیوهامشایر آمریکا بسته شد.

آنچه بلافاصله به‌نام GATT معروف شد سرانجام در سال 1994 پس از دور مذاکرات «اوروگووا» به سازمان بین‌المللی تجارت (World Trade Organization) یا (WTO) تغییر نام داد.

سازمان بین‌المللی تجارت، امروز 153 عضو دارد و نمایندگان مجموع این کشورها هرچند سال یک بار در محلی جمع می‌شوند و نام آن شهری که اولین دور مذاکرات در آن صورت می‌گیرد معمولا برای آن دوره انتخاب می‌شود. این دور جدید که هفتۀ گذشته پس از هفت سال تلاش و مذاکره با شکست مواجه شد، برای اولین بار در ماه نوامبر 2001 در دوحه، پایتخت قطر تشکیل جلسه داد.

شکست این آخرین دور مذاکرات هر گونه امید برای دستیابی به بازارهای بیشتر  آزاد و رقابتی، کاهش یارانه‌های کشاورزی و تقویت نظام داد و ستدهای جهانی را به یأس تبدیل کرد. با آن که مذاکره‌کنندگان طی این مدت هفت سال توانسته بودند مشکلات عدیده‌ای را از سر راه حصول توافق بردارند سرانجام کنفرانس بر اثر درگیری میان چین و هند از یک سو و آمریکا و اروپا از سوی دیگر با شکست نهائی روبرو شد.

از قرار یک روایت، این هند بود که می‌خواست در مورد پیشنهاد کم کردن تعرفه کالاهای کشاورزی از امتیازات استثنایی و غیر قابل قبولی  برخوردار شود. آمریکا و اروپا قبول این شرط را نوعی بازگشت به سی سال قبل قلمداد کردند. از سوی دیگر چین، هند و برزیل گناه را به گردن آمریکا و اروپا می‌اندازند و می‌گویند این کشورها با پرداخت یارانه‌های افسانه‌ای به کشاورزان خود بزرگترین لطمه را به صادرات کشاورزی کشورهای در حال توسعه می‌زنند و حاضر به ترک عادت پرداخت یارانه نخواهند شد. البته در این میان آنچه فدا شد یک فرصت استثنائی برای همه شرکت‌کنندگان بود که بتوانند با استفاده از بالا بودن بهای محصولات کشاورزی یارانه‌ها را حذف کنند و متقابلا تعرفه‌ها را نیز تقلیل دهند.

 

بازندگان و برندگان

در این جنجال و درگیری بین‌المللی شکست مذاکرات هم مثل همیشه جمعی برنده شدند. بازندگان اصلی کشورهای بسیار فقیر هستند که همیشه در آخر کار بازندۀ اصلی می‌شوند. امید این کشورها به این دور مذاکرات بر مبنای امکان دستیابی به بازارهای کشورهای ثروتمند شکل گرفته بود. آنها امیدوار بودند که اگر کشورهای اروپایی و آمریکا دست از پرداخت یارانه‌های سرشار به کشاورزان خود بردارند، فرصت عرضه کردن محصولات کشاورزی کشورهای فقیر به جهانیان پدیدار خواهد شد. در حقیقت امروز کشورهای اروپایی و آمریکا برای تولید محصولات کشاورزی، به‌دلائل سیاسی به کشاورزان خود یارانه‌های سرشار می‌دهند و آنگاه این محصولات با قیمت بسیار ارزانتر از هزینۀ تولید برای فروش با محصولات کشورهای در حال توسعه رقابت نابرابر می‌کنند. متقابلاً با شکست این دور مذاکرات، کشورهای ثروتمند غربی نیز بازنده شدند چون آنها نخواهند توانست در مورد عرضه خدمات به‌ویژه خدمات بانکی و مالی در کشورهای جهان سوم از فرصت مساوی برخوردار شوند.

از سوی دیگر آنهایی که از شکست مذاکرات، لااقل در کوتاه‌مدت، بهره‌مند شدند بیش از همه کشاورزان آمریکایی و اروپایی هستند. آنها شادی خود را از شکست این دور مذاکرات پنهان نکردند. به‌عنوان نمونه، کشور ژاپن برای حمایت از کشاورزان خود برای برنج وارداتی، 700درصد تعرفه گمرکی تعیین کرده است. در فرانسه و در سایر کشورهای اروپایی نیز از این شکست از طرف طبقه سیاسی با خوشحالی استقبال شد.

در واقع در درازمدت بازنده اصلی همه کشورهای جهان یعنی چه آن 153 کشور عضو و چه کشورهای غیر عضو مثل ایران هستند. چون هرگاه در جهان تجارت رونق داشته باشد، رشد اقتصادی تشدید می‌شود و سود آن نصیب همه خواهد شد. متقابلا زمانی هم که رکود اقتصادی و بیکاری دامنگیر بخشی از جهان شود دیگران از آسیب آن در امان نخواهند بود.

آنچه سازمان تجارت بین‌الملل را تا این حد در کارش کمک کرده است یک اصل ابتدایی این سازمان است که به‌نام Most Favoured Nation یا تبصره MFN معروف شده است.

بر مبنای این رابطه کامله‌الوداد باید همه کشورها از حقوق مساوی برخوردار شوند و اگر کشوری خواست امتیاز ویژه‌ای به کشور دوستی بدهد مکلف خواهد بود که این امتیاز را برای همه اعضای سازمان قائل شود.

یکی از مضار شکست این دور مذاکرات این خواهد بود که به‌جای یک توافق کلی، اکنون کشورهای بزرگ با کشورهای کوچکتر قراردادهای دوجانبه خواهند بست و خواهند توانست شرایط خود را آسانتر تحمیل کنند.

متأسفانه حکومت ایران هنوز نتوانسته است حتی مراحل اولیه وارد شدن به این سازمان را طی کند و تا روزی که ایران به‌عضویت کامل این سازمان درنیامده است، صنعت و کشاورزی ایران هر روز آسیب‌پذیرتر خواهد شد چون در انزوا، امکان رشد و بهبود حاصل نمی‌شود.

پاریس ـ 31 ژوئیه 2008